بدون شرح

تا حالا چند بار با جون کندن به دوست پسرت گفتی که واست خواستگار اومده؟؟!!!و مامان و بابا
اصرار دارن که این یکی رو قبول کنی؟!!!!
چون دختر خاله ی زن عموی خواهر شوهره عروس عموی پدرت گفته خانواده ی خیلی خوبین!
و پسره اهل هیچی نیست...!!!!!!!!!!!!!!!
و البته خودش گفته.که شما!یعنی تو(آره خودت!)
تنها کسی هستی! که تونستی به دلش راه پیدا کنی!!!(میدونم این یکی رو هیچ کس باور نمیکنه!)
چند بار بهش گفتی؟! (دیگه نمی دونم چه ایرادی بگیرم!)
ولی اون مثل دفعه های قبل به دور دست ها خیره شده!
بعد نگاهی به ساعته گوشیش میندازه.دستی به ریش بزیش می کشه!و با سوییچ توی جیبش بازی میکنه!
واسش مهم نیست!؟
نه!نه!
این چه حرفیه!؟؟
اون ناراحت شده!
چون تو رو خیلی میخواد!
واسه اینکه باورت بشه ۱۰۰بار روی یه کاغذ بنویس :
اون منو خیلی دوست داره و حاضر نیست به هیچ قیمتی منو از دست بده!
حالا برای تاثیر بیشتر اونو بزن به دیوار اتاقت!تا همیشه جلوی چشمت باشه!

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/۱/٩
تگ ها :


اس ام اس های ارسال نشده (2)

باز هم دیر کردی!
نمی گم چرا!!؟؟


میدونم همش تقصیر اون چراغ لعنتییه!


اونقدر خوبی که حتی اون هم دوست داره بیشتر ببینتت!
به همین خاطر ۱دقیقه ها دیر سبز می شن!!

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱/٤
تگ ها :


اس ام اس های ارسال نشده (1)

مغزم آبستن است!
به افکارت به صدات...به تصویرت
خیلی هوس لواشک کردم!

فکر می کنم دختر باشه!

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢٧
تگ ها :


اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیکترند!

هر گونه شباهت شخصیت های این داستان به شما و دوستانتان کاملا اتفاقی می باشد!

ا...تو که دوباره کمربند تو نبستی؟!می خای باز هم جریمه بشم؟!

می دونی که دوستش ندارم!

فکر میکنی من همه چیزای که اطرافمه دوست دارم؟(کمربند را می بندد)

دختر رو بر می گرداند به آینه٬می خواهم یادم باشه که مال اینجا نیستم!

هنوز از دستم ناراحتی؟چرا نمی خوا هی بفهمی؟چرا موقعیت منو درک نمی کنی؟

دیشب که بهت گفتم٬یکمی فرصت به چشـ....

دستش را روی بوق می گذارد.

عوضی انگار نمی بینه چراغ قرمزه؟!!

رو بر میگرداند به دختر٬دارم با تو حرف می زنم می شنوی؟

آره دارم گوش می دم!و به آینه نگاه میکند.

ببین منو!

نگاهشو از آینه می گیره و به او نگاه میکنه.

دوستت دارم٬دیونه...حالا اخماتو باز کن!می دونم عزیزم٬حق داری.گفتم که یکمی فرصت بده همه چیزو درست می کنم قول می دم.

جون من...

دختر زل زده به قلب پشت شیشه که با هر ترمز روشن می شود.

با تو هستم اخمو؟

لبخند می زند و رو بر می گرداند به آینه زیر لب می خواند :

object in mirror are closer then they appear

ای کاش از اتوبان می رفتم بیبین چه ترافیکی؟!

دختر سر تکان می دهد٬از توی آینه به زن و مرد جوان نگاه می کند که شاد و سر خوش از خیابان می گذرد.

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٥/٦/٢٧
تگ ها :


يازده...!

دکمشو فشار می دم...

ملودی هميشگی پخش می شه...و دو دستی که سعی می کنن همديگر رو لمس کنن!

ولی پنج حرف بينشون فاصله انداخته!

حالا

بين من و تو

فقط يازده عدد فاصله هست...

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٥/٤/۸
تگ ها :


سيرک...!

مکان:يک مهمانی خانوادگی!

زمان:۹ شب به بعد!

مهمانان:خاله ها٬عموها٬عمه هاو شوهر عمه ها...به اضافه کلی بچه که توی سرو کله هم ميزنن و جيغ می کشن!

خاله با دختر ۳ سالش (مليکا)وسط اتاق ايستاده و رو به دختر بچه

خاله:مامان مليکا اون ترانه جديدرو که ماهواره داد بخون؟!

مليکا شروع به خواندن ميکند و به اصرار مادرش ادای دنسر ترانه هم در می آره!

 ترانه تمام می شود٬همه دست می زنند.

خاله:حالا آقا پليسه رو بخون؟

مليکا می خواند:شبا که ما مـ....(همه دست می زنند)

خاله:مليکا مامان٬حالا سوسک بشو

مليکا سوسک می شود!(همه می خندند)

صدای عمو و دايی و... از اطراف می آيد که دارن ترانه در خواست می دن ويا اسم حيوان و هنرپيشه های تلويزيون...

مليکا تک تک اجرا ميکند

آفرين به مليکا!

جايزه اش يه آبنباته يا يه شکلات شايد هم يه حبه قند!

 

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٥/۱/۱۸
تگ ها :


تاکسی...

خيابون امام يه نفر!

آقا امام میری؟

بيا بالا٬فقط سريعتر...(بله آقای دکتر می فرموديد٬بله توی اين دوره مسئله تساوی حقوق زن و مرد پيش آمد و ...)

دختر خودشو جمع می کنه و به در ماشين می چسبه!(يکی از عقايد فمينيسم استفاده نکردن از ...)

مرد تمام تلاششو می کنه تا دستش به پای اون برسه!

دست راننده نواری رو توی ضبط ماشين هل ميده.

ديگه صدای دکتر شنيده نمی شه!

دست مرد به پای اون می رسه...وبعد تنها صدای که می ياد:

تو خوبی تو ماهی فدات بشم الهـ . . . .

 

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٥/۱/۱٠
تگ ها :


يک خاطره!!؟

سال اول راهنمايی بودم يه خانمی بود به اسم زهره (فکر می کنم اسمش همين بود !)

زهره طبيبی.(دبير علوم تجربی)

وقتی می يومد توی کلاس همه بچه ها ساکت می شدند.

ساکت٬ ساکت!

مثل مرگ ازش می ترسيدن!

منم می ترسيدم!

هميشه پشت سر جلويم قايم ميشدم.

وقتی وارد کلاس می شد روی صندليش می نشست درسشو می داد بعد ا گه قرار بود درس بپرسه!(که اگه نمی پرسيد مايه تعجب بود؟!)

تک تک بچه هارو می برد پای تابلو بعد يکی دوتا سوال ازشون می پرسيد بعد هم اگه بلد بوديم يا نبوديم فرقی نمی کرد؟

از ۰ تا ۵ يه نمره ای بهمون می داد.

يه بار به من ۷ داد که بالا ترين نمره کلاس بود!

يه روز که سر کلاس رياضی بوديم در کلاس باز شد و خانم طبيبی وارد کلاس شد !

همه تعجب کرده بوديم؟ولی اون گفت اونهايی که فکر ميکنن امتحانی که ديروز ازشون گرفتم بد دادن بيان تا دوباره ازشون امتحان بگيرم!

از کلاس ۲۷ نفری ما هم حدودآ ۲۰ نفری رفتن از جمله شاگرد اولای کلاس!

بعد از چند دقيقه همه بر گشتن در حالی که تعداديشون داشتن اشک می ريختن؟!

بعدآ مشخص شد که خانم طبيبی همه رو برده دفتر مدرسه و به همه نامه داده تا والدينشون رو بيارن!(فکر ميکنم حوصله تصحيح ورقه هارو نداشتن؟!)

بعد از چند هفته يک آگهی ترحيم توی بورد مدرسه ديديم (که البته مال خود خانم طبيبی نبود!)مربوط به مادرشون بود! و باعث شد ما يک هفته ای از دست خانم طبيبی راحت باشيم!

ولی من کسی رو نديدم که ذره ای دلش برای اون بسوزه!

يا ناراحت بشه!

برای هيچ کس مهم نبود.

هيچ وقت توی اون ۹ ماهی که با خانم طبيبی داشتيم. نديدم  اون بخنده(حتی توی دفتر مدرسه) يا توی کلاس قدم بزنه هيچ وقت نديدم که لبخند بزنه!؟؟ 

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٤/۱٢/۱٩
تگ ها :


...format

وقتی p.c عزيزت مشکلی پيدا کنه !

که خدای نکرده روم به ديوار٬زبونم لال٬ باعث بشه اطلاعات قشنگت پاک بشه؟!!!!

به زمين و زمان به خودت به ويندوز مبارکت!(می خواد xp باشه٬me٬۹۸٬ لانگ هورن يا ويزتا )به بيل گيتس و و هر چيزی که باعث و بانی اين فاجعه بزرگتر از ۱۱ سپتامبر بوده و نبوده آنقدر بد و بيراه می گی!!؟که خودت هم تعجب ميکنی اين همه فحش ترو تميز رو از کجا ياد گرفته بودی؟!(صد دفعه بهت نگفتم نرو تو کوچه بچه؟)

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٤/۱٢/۱٧
تگ ها :


آخرين بار!

آخرين بار کی بود؟

که منو سفت بغل کرده بودی و چسبونده بودی به خودت!؟؟؟

می دونی؟

بعد مثل هميشه توی گوشم زمزمه کردی:

دوست دارم!

ميدونی چند وقت ازش گذشته؟ دلم برات تنگ شده!

دلم تنگ شده!

برای دستهای گرمت که تن منو نوازش ميکرد تنگ شده.

برای چشمای قشنگت حتی برای صورت زبرت٬دلم تنگ شده!

ميدونم که ديگه هيچ وقت نميتونم حست کنم

چون

هر وقت که می بينمت اولين چيزی که توجهمو جلب ميکنه٬اون حلقه طلاييه!

 

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٤/۱٢/۱۳
تگ ها :


عشق يعنی ؟

 عشق يعنی:

مامان کادويی رو که بابا بهش داده باز کنه و به دروغ بگه که ماههاست می خواسته اون رو بخره ولی نمی شده.

حالا سرويس کريستالش کامل شده!

بدجنسی يعنی:

تو بری به بابا بگی که مامان دروغ گفته چون مامان ۶ تا مثل همون ظرف کريستالو خودش قبلا خريده!

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٤/۱٢/٦
تگ ها :


پياده ی شطرنج!

من هميشه از همه عقب ترم!

چرا توی زندگی م نمی تونم بيشتر از يک خونه جلو برم؟

فقط قدم اول...؟!

چرا نمی تونم مثل بعضی ها اريب حرکت کنم با قدم های بلند ؟

چرا هركسی دلش بخواد منو با يه پس گردنی می ندازه بيرون ؟

هيچكس نمی فهمه توی خط مستقيم حركت كردن چقدر خسته كننده اس!

جرا هيچكس منو درك نمی كنه؟

فقط به خاطر اينكه من پيياده ام...؟!!

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٤/۱٢/۱
تگ ها :


بعد از ...

هيچ وقت با من حرف نمی زنی!
گاهی وقتا مثل رويا می مونی دور و دست نيافتنی ...
گاهی هم خوب مثل کابوس!
هر دفع به خودم می گم؛ اين دفعه عاشقانه تر شروع کنم ! ولی باز هم تو...
هـ....عاشقانه !
تنها کلمه ای که نمی شه برای ما دوتا بکار برد!
اون هيچی نميگه فقط زل زده به خال روی کمرش! اصلا چيزی نمی شنوه!
موهاشو از توی صورتش عقب می زنه؛
هيچ وقت نفهميدم٫چرا می يام پيش تو!؟
اون فقط به خال سياه نگاه می کنه!
در حالی که به سينه پر موی اون دست می کشه ميگه:شايد ديگه نيومدم برای تو که فرقی نمی کنه نه !؟
اون سر تکون ميده ولی باز هم داره به خال سياه فکر می کنه!چشماشو می بنده چيزی روی لبهاش حس می کنه که باعث می شه تمام تنش داغ بشه٬ولی باز هم اون خال سياهه که جلوی چشماش رژه مي ره!
و بعد خداحافظی...
اون فکر میکنه ٬ خال سیاه ٬ کمر سفید استخوانی ...
چقدر دوست داشت٬برای همیشه کنارش بمونن.

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٤/۱۱/٢٧
تگ ها :


تولد

 به دنيا آمدم

در شبی زمستانی !

شناسنامه ام می گويد...

           و

در بيستمين سال زندگی ام

هنوز نميدانم؟!!

          که

هستم!؟  

 

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٤/۱٠/۱۸
تگ ها :


عسل حباب ساز !

حالا چرا با اون قيافه مسخره منو نگاه می کنی؟

ميشه به من زل نزنی!؟

اه...

اينقدر سکسکه نکن...

نشستی روبروی منو اون حبابهای مسخره رو از دهنت می دی بيرون.

من که بهت گفتم اين عسل نيست نگفتم؟

تو هم لج کردی که پس چرا رنگش زرده؟ چرا کش می ياد؟

من که گفتم خوراکی نيست!

بهت گفتم من توی حمام با اين موهامو می شورم...!

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٤/٩/٢۸
تگ ها :


 

انسان عاقل برای ديدن راه پيش رو نيازی به چراغ ندارد.

چون فکر می کرد به زودی معروف می شود تمرين امضا می کرد.

افکار ماهی قرمز از تنگ بلوری فراتر نمی رود.

چون انسان مشهوری نبود به خودش. امضا می داد.

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٤/٩/٢٤
تگ ها :


صفحه کليد

اينجا هر چيزی زيادی جا بگيره! اضافه باشه زشت باشه يا من از اون خوشم نياد و به دلم نشينه !؟؟

چاره اش يه چيزه shift+delete

ای کاش می شد بيرون از اينجا هم

همين کارو بکنم!              

 ببينم؟

تو می تونی به من بگی تو صفحه کليد زندگی کدوم کليد ها کار shift+delete رو انجام ميدن...!؟؟؟

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٤/٩/٢٤
تگ ها :


انقراض

اگر اميال شهوانی نبود...!!؟

نسل انسان مدت ها پيش منقرض می شد؟! 

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٤/۸/٢۳
تگ ها :


...love is

ديگر نخواهم خنديد

به عکس وارونه و زشت آدامس

             لاو ايز

چون عشق خنده دار نيست...!

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٤/۸/۱٦
تگ ها :


مردم غيور ايران به پا خيزيد!!

درست جلوی چشم خودم همه چيز رفت توی هوا...! و فقط چند لحظه بعد...

جسد...خون...آرير...جيغ...!!!!

من فقط می تونم بگم يه فاجعه بود !

به همه ميگم ناراحت نباشيد فردا برامون يام تسليت می فرستن!

وما برای محکوم کردن اين اعمال تروريستی بار ديگر به تظاهرات خواهيم رفت...!

مقصر...؟؟!

خوب معلومه اون سطل زباله لعنتی بود ديگه!!! 

  
نویسنده : سکرت ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٤/٧/۳٠
تگ ها :